خرید بک لینک
آری، تو نیز میآیی سرانجام شادیِ کوچکِ عادیِ روزانه برشی از نان چاودار خواهی بود یا لیوانی پر از شیرِ خنک و چون ابرهای تار در آسمان پرواز کنند و خورشید خندان سرک بکشد حس میکنم تو را، روی زبانم، حتا بر سقف دهانم پس برای من چون دختری میشوی با پستانهای زیبا آهای! شادی کوچک سرخ عیدانه هر تکّه از تنت را میبوسم و نوازشکنان به رختخواب میبرمت و میخوابم آنسان که خاک خوابیده درست نزدیک بهار حسین مکیزاده, میلان جورجویچ

برچسب: شادی کوچکی میخواهم,شادی کوچک,شادی کوچکی میخواهم آنقدر کوچک,شادی های کوچک یک خانه,ستاره کوچک شادی بیضایی,شادی های کوچک,شادی های کوچک زندگی,شادی های کوچک من,کتاب کوچک شادی, نویسنده: یگانه اسدی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 14:24

اهلِ حقیقت نزدِ من آن کس است که سر در صحراهایِ بیخدا مینهد و دلِ حرمتگزارِ خود را میشکند. او در ریگزارِ زرد، تافته در تَفِ خورشید، چه بسا تشنه کام، به جزایرِ پُرچشمهسار نیمنگاهی میافکند؛ آنجا که زندگان در زیرِ درختانِ سایهگُستر آرمیدهاند؛ اما تشنگیاش او را بر آن نمیدارد که در خیل این آسودگان درآید. زیرا هرجا که واحهها باشند، بُت ها نیز هستند. ارادهیِ شیرانه، خود را چنین میخواهد: گرسنه، شَرزه، تنها، بیخدا. آزاد از نیکبختیِ بندگان، رها از خدایان و پرستشها، بیترس و ترسناک، سِتُرگ و تنها: چنین است ارادهیِ اهلِ حقیقت. «چنی

برچسب: اهل حقیقت,اهل حقيقت,حقیقت اهل سنت,حقیقت اهل حق,حقیقت اهل بیت,بینش اهل حقیقت,دین اهل حقیقت,کتاب اهل حقیقت, نویسنده: یگانه اسدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:19

«قابیل: به من بیاموز شاد یا غمگین چگونه در انتظار جاودانگی باشم؟ شیطان: تو خود پیش از دیدار من، دانسته بودی. قابیل: چگونه؟ شیطان: با رنج کشیدن » - هر آنچه زندگی بخش است ضدعقلانی است-نه فقط غیرعقلانی- و هر آنچه عقلانی است ضد حیاتی است. و جان کلام در سوگناکی زندگی همین جاست... آدمیزاد در تنگنای خردگرایی نمی گنجد... عقل در ژرفای بی پایان شک، با نومیدی دل دیدار می کند و از این دیدار و در این ویل جاودان ژرف، جای پایی پدید می آید که می توان آشیانه ای برای تسلی ساخت. و چه آشیانه خطرناکی! - آرزو و اشتیاق نداشتن به وجود خدا، از همه ددمنشی های اخلاقی بزرگتر است. ایمان ب

برچسب: نویسنده: یگانه اسدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:19

از اول تا به آخر، زندگی رنجِ مکرّر بود چه فهمِ دیر و دوری! مرگ، پایانِ کبوتر بود گِره نگشود حتّی اختراعِ خنده از دل ها که غم از شادمانی هایِ خُردِ ما فراتر بود همیشه گُم شدی در خنده های فوجِ تن هایان ولی پلکِ تماشایت، همیشه خسته و تَر بود ببین یوسف! برادرهات بسیارند...، امّا نه! فقط گرگی که شد مبهوتِ بُهتان ها، برادر بود نه لوقا بودی و مرقُس، نه متّا و نه یوحنّا ولی جانت، چهار انجیلِ رنجِ شامِ آخر بود شبیه چاهساری در تَف ِتردید خشکیدی همان چاهی که تنهایی نواز و گریه پروَر بود برای کسبِ روزی، روزهایِ زندگی گُم شد و تاریخِ تولّدهایِ ما را، مرگ از بَر بود «

برچسب: نویسنده: یگانه اسدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 11:19

صفحه بندی